دوستت دارم

با نگاه
.حرفی بزن از چیزی مستتر
،ناخن بینداز
در زخم

گلوله ای ست
ناخن بینداز دور پرنده ی نقره ای در حنجره ی من
و دوستت دارم را

آنگونه که خاکستری ست
پر بده در هوا

Read More

Binaa

She was walking between the pomegranate trees, talking to someone in whisper. She looked around several times and then bent down and grabbed something between her shiny red shoes , hid it in her fist and put it in her pocket horridly. She looked around again and then smiled in relief. That day at 12 o’clock, on a hot and humid day, the day that she turned 6, she  whispered in the imaginary ears of a beautiful pink sea shell and named her friend  Binaa (the one who sees).

Just a few minutes later, as her mother called her name in the distance, she remembered that she had left her basket somewhere she could not remember and started to squint her eyes and look under the trees.

-Uh those damn eyeglasses she thought, I hate them and I need them to see, why is everything so hard? my life is too hard, I hate the glasses and I refuse to wear them.

Her mom called her again, she responded: coming mom , I’m coming! And pushed the branches away so that she can pass.

Aha there I knew it, she said as she rushed toward the big round glasses. As she let go of the branches in order to reach for the glasses, a big red pomegranate hit her in the head.  I hate these glasses, she said and tried to untangle her hair that was now stuck to the branches. She shook her hands in frustration, yanked at her hair , said a few ouches and put the glasses on. Her big brown eyes became even bigger and she thought to herself: now I look like a fly again, I hate this , why can’t I just see right?

When her mom called again, she had finally found the basket and was trying to get the dried sticky leaves out of her long curly hair. Her fingers and her face were sticky after eating few pomegranates and her hair was sticking to everything, So she decided to just forget about the leaves.

As she pulled the heavy basket behind her and struggled to lift it, she thought that it is worth the effort because the pomegranates were super sour this year. She paused, touched her pocket, gave out a long sigh in relief and said: You see Binaa, I should tell you that …there are two important things I want you to know, First that I hate these glasses, like ..a lot! , and second.. um …

Her mom was calling again and sounded angry , Sareh yelled: I’m here, I’m all done, It’s heavy

And then she continued:  yea .. what was I saying , yea, I love sour pomegranates with salt. I can eat like thousands of them .. um even bigger than my head.

She noticed her mom’s shoes..

-who are you talking to?

-Um to myself really, just me and myself talking to myself.

Her mom took the basket and left. She winked at Binaa.

Read More

آفتابگردان های یک پا

آفتابگردان ها که از تو روی گرداندند

پیدا بود دارند آفتابپرست می شوند

همین که رنگ خاک رنگ خاکستر:

با صورت هایی پر شده از تخم حشرات
و گنجشک هایی که جوش صورتشان را یکی یکی می ترکاندند
خم که شدند
پیدا بود

دارند تمام وقت پیاده راه می روند
جایی که زمین گرد است
و جاده ها همیشه پاهای هم را قطع می کنند
آفتابگردان های یک پا
آفتاب گردان های خمیده ی یک پا
با صورت هایی پر شده از تخم
و دوستانی از قبیله ی گنجشک
سینی های سیمینشان را به آفتاب گرفتند
و آفتاب را برگرداندند
جایی که زمین گرد است و جاده ها پاهای هم را همیشه قطع می کنند
از تو که روی برگرداندند پیدا بود
دارند آفتاب پرست می شوند

همین که رنگ خاک… همین که رنگ خاکستر…:

https://videohive.net/item/sparrows-eating-sunflower-seeds-4/5735876?utm_source=sharefb

 

Read More

مو ها

از هنوز

 ایستاده در ارتفاعم

 در دهان بی دندان پنجره

دندانهای پیر کتاب را که می کنم به باد می اندازم

در ارتفاع

همیشه به اندازه ی کافی باد هست

 به اندازه کافی هنوز

 که در ارتفاع ایستاده باشد

 و نیفتاده باشد

پنجره

بر پنجره

 پنجره های پیر طبقه روی طبقه

 دهانهای مردگان اند

 در گورهای دسته جمعی

فریادهای سنگ شده ی پمپئی اند پنجره ها

چشمهای مخاطب اند

  هنوز و همیشه

 ایستاده در ارتفاع  ما را می پایند

 و صفحات از دست ما سر می خورند در باد

 هنوز و همیشه

 یکی از ما دارد می افتد

 یکی از ما نصفش بیرون پنجره ست

 و موها موها موها

 نشانه های وحشت آدمی اند در باد

 از کف رفته اند

 رفته، نرفته،

 افتاده و نیفتاده

 مهاجر اند موها

مهاجران وا مانده از ارتفاع

 مهاجران وامانده از افتادن از نیفتادن

 در هنوز و همیشه

 رفته و نرفته

 افتاده و نیفتاده اند

کتابهایم

در باد که می افتند

به خودم نزدیک تر ام

در افتادن

به خودم نزدیکترم

در موها

وحشت آدمی اند موها

وحشت روزگار نیامده اند

وحشت بیرون رفتن اند از رفتن

موها

– و باد ، باد، باد که می آشفت…-

ببین چطور رفتنی اند که نمی روند موها

افتادنی اند و نمی توانند بیفتند موها

ببین چطور دردهان پیر پنجره در عذابند موها

موها مویه مویه  مویه موها ها ها های های های

همیشه قبل از افتادن ،

موهایت را بده ببافم

http://kaanoontoronto.wix.com/kaanoon#!موها/c1xqv/56fd91f10cf21ff2b5fc20b4

Read More

ذکر

ای سنگ

ای سنگ

ای سنگ

ای که از جا جابجا نمی شوی

از بودن در آن جا خسته نمی شوی -که نباشی-

از گفتن، یک نقطه ثابت در آخر جمله ای .

و همه منتظر اند تو بیفتی روی صفحه،

به جمله حمله کنی ، پرونده ی جمله را ببندند ،

بگویند الهی شکر!

ای سنگ ای سنگ ای سنگ

بر سینه ات چقدر بکوبم

مشت

بر سینه ام چقدر بکوبی؟

در سینه ام چیزهایی هست برای پنهان کردن

در سینه ام سنگ هایی هست برای بیرون نیانداختن

در سینه ام تو را می پرستم

بر سینه ام تو را میکوبم و در سینه ام تو را می پرستم

ای سنگ

ای زاده نشده و نزاده

ای از آغاز سنگ بوده ، در پایان سنگ مانده

ای کوچکترین ، بزرگترین، سخت ترین، صیقلی ترین شاهد پاهای مورچه ها در تاریکی

ای سنگ

بر سینه ی برادرم تو را کوبیده ام ای سنگ

بر قبر پسرم تو را کوبیده ام ای سنگ

ای نگاه همیشه

بی پلک ، بی مژه، بی حرف، بی لبخند، بی غصه، بی احساس ، بی رنگ ،

ای سنگ

ای نگاه همیشه در چشمان باز

ای افتاده روی کودکان در بم ، در سوریه ، در ژاپن، در شهرهای کوچک و بزرگ دنیا

ای وصل شده به پاهای کشته شدگان در رودخانه

ای سنگین کننده ی جیب نویسندگان

ای افتاده از بلندی به تنگنا

بالا آورده شده از تنگنا به بلندی – برای رسیدن به خدایان-

ای کشانده شده بر شن بر دوش برده ها

ای شکنجه داده ، ای در میان گرفته ی اجساد ، ای بلند ترین دیوار جهان را ساخته،

در آغوشت چند نفر را فشرده ای؟

ای مکعب بر مکعب کعبه

معبود در معبد عبادت کنندگان

ای ذکر گوی مدام

ای سنگ ای سنگ ای سنگ ای سنگ ای سنگ

من ذکر تو را می گویم

ای سنگ

ای مانده ی پابرجا در جا مانده

ای که از جا بر نمی خیزی

از روی کودکان گرسنه برنمی خیزی

از روی معشوق های تیرباران شده بر نمی خیزی

از روی سینه ی نویسندگان بر نمی خیزی

از روی سینه ی مختاری مختاری مختاری بر نمی خیزی

از روی سینه ی شعر بر نمی خیزی

از روی حنجره ها بر نمی خیزی

از کنار خنجرهای تیز شده -عریانی؟- بر نمی خیزی

از روی سر هابیل بر نمی خیزی

از روی سر زهرا کاظمی بر نمی خیزی

از روی خاک غصبی بر نمی خیزی

از روی مین ، از روی پای مین کنده بر نمی خیزی

از زیر چوبه ی اعدام بر نمی خیزی

از زیر خیابانهای خون خورده بر نمی خیزی

از زیر کاخها، از زیر هواپیمای توالت طلای ترامپ بر نمی خیزی

از زیر سیم های خاردار بر نمی خیزی

از زیر شرکتهای خصوصی

از زیر ساختمانهای خونی

از روی کارگران افتاده روی تو با آغوش گشوده  بر نمی خیزی

ای سنگ

جای تو خوب است نه؟

ما ذکر تو را می گوییم ای سنگ

جای تو خوب است؟

ای زیر گردن اسماعیل نشسته برای خورسندی ابراهیم

ای محاصره  کننده ی هاجر برای خوشحالی ساره

ای جاودانه کننده ی اشکال ظالمین

به زیر کشیده شده در انقلابها

برقع برکشیده از رو بعد از انقلاب ها

ای استوانه ی غرور ملی مال هزار سال پیش

ای غرور خلاصه در استوانه

ای به سینه کوبیده شده

-این صدای مادر ستار نیست ؟-

ای وطن وطن وطن ِانواع بی وطنان در خاورمیانه

همواره تو را می خوانیم

با چشمهای سنگی ، پلکهای سنگین دستهای از سنگ

کاغذ سنگی و خط میخی ِ آهنین

همواره تو را می خوانیم حالا بیا و آخر این جمله بیفت

جای تو خوب است؟

.

الهی شکر

2015

Read More

در گرگ و میش

از اول این سطرباید تنها باشم
– با دهانی خونی-
متکلم وحده باشم
یک رأس چشم گم شده ام را
بدوانم در گرگ و میش چشمهایت
روایت تو را از میان روایتهای خودم عبور دهم
و برسانم به راوی های آن سر دنیا
آن سر دنیا زبانهای زیادی هست می دانی؟
سرهای زیادی هست -سبز-
و همه ی سِرها، آن سر دنیا گفتنی اند

پس از اول شعر می خواهم
تو را که می خواهم را
موذیانه به نحوی بسپارم به زبانها
و بگذارم تمام افعالت را
صرف کنند
– با چای و شیرینی-

تو در زبان آن سر دنیا
بی زبانتر از زبان این سر دنیایی
که این زبان زبان بسته
حتی زبان مادری ات نیست
حتی زبان مادری ات را
با خنده های کوچک پنهان گرفته ام
– مادر زبانت را پنهان کرده ام در مادری که دخترش را پنهان کرده در مادرش که دخترش را پنهان کرده در مادر مادرها مایتروشکا –
پس با زبان بی زبانی می گویم
زیبا زبانت را بازنده ای

-من با دهان خونی در گرگ و میش چشمهای تو، شاهدم-
در چشمهای تو خروسهایی می خوانند،
بازدارنده ی زبانهای زنده ی دنیا
و دکلمه ی کلمه در تو به صبح می رسد
در دستهای گرم تو بره هایی به چرا می روند
که در گودی چشمان من زندگی می کنند
در دهان تو سکوت
در میان دو سطر در کنار پنجره ایستاده و سیگار دود می کند
من سرفه می کنم
متکلم وحده می شوم
و تنهایی سرفه می کنم
که بگویم
می خواهم که بگویم
اما گفتن را از دست داده ام

من چیزهای زیادی را در تو از دست داده ام
با دست خودم، خودم را به از دست دادن در دست تو تقدیم کرده ام
و بره های کوچک چشمانم را گاهی
-چرا؟-
در رأس کوه های فقراتت
رأس رأس در خون کشیده ام
از دست داده ام
در گرگ و میش چشمهای من و تو خون زیادی ریخته.. می دانی..

من در تو چیزهای زیادی را از دست داده ام
حتی زبان مادری ام را از دست داده ام
و با زبان مادر مادرها
در چاه بی نهایت چشمانت
اندوه های کوچک چشمانم را
به سنجابهای قهوه ای کوچک سپرده ام
تا دانه دانه دانه دانه
در خاک دستهای لطیفت
در بهمنی کشیده و برفی پنهان کنند
و با زبان مادر مادرها
با حرفهای کوچک بی معنا
هر گفتنی -که دامن گوینده را گاهی گرفته است- را
بی حرف گفته ام
من در تو رازهای زیادی را
از دست داده ام
سرهای زیادی را
در چاه های چشم تو ریخته ام
– سرهای عاشقان یک و چند زبانه ام را
و بره های چشم خدایان را-
در چاه چشم های تو سرهای زیادی هست، می دانی..
پس من چگونه بگویم؟
باید بگویم
پیش از تو چاه های زیادی می شناختم
موهای زیادی را درو کرده بودم
پیش از تو سینه های زیادی را
چنگک زده بودم ، کُرزه بندی کرده بودم
که بمانم
که وقت آبِ عصر جمعه
به موقع از کرزه ها بگذرد
(عشایری که از رفتن خسته ست ، خواب دانه پاشیدن می بیند ، به سیب کاشتن فکر میکند ، به سیب کاشتن، سیب کاشتن، سیب کاشتن و مزه مزه مزه ی باغهای معلق سیب، در گرگ و میش ، عرق کرده از خواب می پرد و بره های حامله اش را هی می کند به سمت دره)

پیش از تو ، من زیاد باران خورده بودم
– یکبار در تورنتو در آب غرق شدم، یک عمر در رودخانه خشک شیراز … و سیل پاره هایم را از کشوری به کشوری می برد تا ببیند دانه منگرو قرمز کجا افقی می شود-

پیشانی تو قتلگاه عاشقان زیادی ست
سرهای زیادی را
با ضربه های کوته بوسه، آنجا بریده ام
– افقی/ عمودی-
پس من چگونه بگویم؟

من در تو چیزهای زیادی را از دست داده ام
و در دهان تو
هر بار عشق را به دکلمه آورده ام
سرفه کرده ام
و آخر این سطر باید
تنها…
بگویم
زیبا
زبانم را
از دست داده ام
-من با دهان خونی
ایستاده ام و سرفه می کنم-
و من ،
چگونه بگویم؟

Read More